... اول محمود و بعد من رفتيم توي خيابان و به هر چيزي كه مي شد نگاه كرديم. به شيريني فروشي ها و به فروشگاههاي لباس زنانه. در خيابان قدم زديم. كنار رودخانه به راه افتاديم و بعد جايي كه جريان آب تند مي شد ايستاديم تا ماهي بگيريم. محمود گفت بهتر است در چند نوبت اين كار را بكنيم. فواره اي همان لحظه باز شد و آب به سر و رويمان پاشيد. اين بود كه از جا بلند شديم. چيزي در گوشمان طنين مي انداخت. نه من چيزي مي گفتم و نه محمود اما زنگ گوشهاي هم را مي شنيديم. تمام رودخانه را طي كرديم. تمام پلها را. هوا گرم بود. كتهايمان را درآورديم. بعد رفتيم جايي سفره انداختيم. روي زمين داغ و كنار آب نشستيم و آب خشك شد و باد تندي وزيد و خورشيد آمد بالاي سرمان و صداي گوسفند آمد و شهر كوچك شد و خانه ها كاهگلي شدند و محمود دوباره گفت در چند نوبت اين كار را بكنيم. ما در چند نوبت آن كار را كرديم و هر بار گوشه اي از كونمان را به هم نشان داديم. بيشتر به خودمان نگاه كرديم. بعد كه لخت شديم محمود گفت برويم. بازي كرديم. رفتيم صحرا و بچه قورباغه جمع كرديم كه به خيالمان ماهي است. دنبال هم دويديم و محمود گفت بايستيم. گفت به آنجا نگاه كنيم. نگاه كرديم. محمود گفت برويم. خورشيد داغ بود و وقتي مي دويديم حشرات ريز زيادي به حلقمان فرو مي رفت. محمود گفت بنشينيم. محمود گفت برويم هتل چهل پنجره. پنجره هاي هتل چهل پنجره را شمرديم. محمود گفت همينجا. محمود گفت بالا را نگاه كنيم. محمود گفت راه برويم. محمود گفت تاكسي سوار شويم. محمود گفت در چند نوبت تاكسي سوار شويم و در چند نوبت راه برويم و در چند نوبت خريد كنيم و در چند نوبت پنجره هاي هتل چهل پنجره را بشماريم. محمود گفت برويم سينما. فيلم پسربچه هايي را ديديم كه داشتند دنبال قطار مي دويدند و وقتي كه داشتند به قطار مي رسيدند محمود گفت برويم. رفتيم پشت ديوار خانه مان و آنجا باقر را پيدا كرديم. گفتم همينجا. باقر خوابيد. هوا آنقدر داغ بود كه كسي به فكرش نمي رسيد پشت بام برود و ما را نگاه كند. باقر خوابيد. پشت سنگها و ديوار خانه اي كه هر زمستان ترس آن مي رفت ناگهان فرو بريزد ايستادم. گريه كردم. آنجا با مردانگي مردد ايستادم و گريه كردم. نه خروسي بانگ مي زد، نه گوسفندي خودش را به ديوار مي كشاند. باقر سر بلند كرد. آيا كسي هست كه اينطور وقتها به اندازه اي كه انتظار مي رود شجاع باشد؟ تا وقتي كه سر بالا كردم و عرق از پيشانيم گرفتم فكر نكرده بودم سايه جاي بهتري است. باقر خودش را تكاند. به هم نگاه كرديم. به كوچه. نشستيم. گفتم برويم. دويديم. گفتم بايستيم. گفتم تا كوه يك نفس بدويم. گفتم برويم كبك شكار كنيم. گفتم برويم خانه هايمان. گفتم برويم سينما. باقر گفت آنجايش درد مي كند. فيلم درباره پسري بود كه اسمش احمد رضايي بود. وقتي فوتبال بازي مي كرديم دفاع مي ايستاد. عصرها مي رفت نانوايي پدرش، نان از تنور بيرون مي آورد. نانهايي كه احمد رضايي بيرون مي آورد نانهاي كثيفي بودند، چون او هميشه دستش توي شلوارش بود. كنار ديواري نشستيم. مغازه ها باز بودند. احمد رضايي دستش توي شلوارش بود. ما به جز احمد رضايي و عقيل عباسي كه دوازده سال داشتند هفت سالمان بود. موتوري آمد و رد شد. زني آمد و رد شد. گوسفندي آمد و خودش را به ديوار كشيد. قطاري آمد و ما دنبالش دويديم و به تهران رفتيم. در تهران از فروشنده هاي دوره گرد سوغات ارزانقيمت خريديم. بس كه تهران بزرگ بود خودمان را گم كرديم. زير پل خوابيديم و خواب ديديم عقيل عباسي سبزه است. عقيل عباسي موهاي فرفري داشت و هر بار كه مي رفت جايي بريند تعقيبش مي كرديم. روي سنگها نشستيم و احمد رضايي ايستاد و به ديوار شاشيد. ما در تهران و زير پل بزرگي نشستيم و به شاش احمد رضايي نگاه كرديم كه چطور بخار ازش بلند مي شد.