ماريو بارگارس يوسا:
در قلب همه داستان ها اعتراض شعله ور است. کسی که آنها را به تصور آورده، چون نمی توانسته آن طور زندگی کند چنين کرده، و کسی که آنها را می خواند چهره ها و ماجراهايي را مجسم می کند که نياز داشته به زندگيش بيفزايد. اين راستی است که دروغهای داستان را بيان می کند: دروغهايي که خود ما هستيم، دروغهايي که غم غربت و واماندگی های ما را تسکين می دهد و جبران می کند. دروغهای رمان هرگز بيجا نيست: اين دروغها عدم کفايت زندگی را جبران می کنند. به همين دليل وقتی زندگی سرشار و مطلق بنمايد و بر اثر ايمانی که همه چيز را جذب و تأييد می کند، انسان از قسمت خود راضی باشد، رمان معمولاً کارکردی ندارد. فرهنگهای مذهبی شعر و تئاتر توليد می کنند اما بندرت رمان بزرگی ايجاد کرده اند. داستان هنر جوامعی است که در آن ايمان بحران خاصی را از سر می گذراند، جايي که آدم نياز دارد به چيزی معتقد شود، آنجا که بّينش يکپارچه، مورد اعتماد و متزلزل تر درباره دنيايي که در آن زندگی می کنيم و دنيای ديگر داده است. پس در اندرون رمان نه تنها اخلاق گريزی بلکه شک خاصی نيز می يابيم. هنگامی که فرهنگ مذهبی درگير بحران شود، انگار که زندگی از ساختارها، جزمها و قواعدی که دست و پايش را می بست و مانع هرج و مرج می شد می گريزد؛ اين لحظه مغتنمی برای داستان سرايي است. نظم مصنوعی آن به اميال و ترسهايي که زندگی واقعی ايجاد می کند، اما نمی تواند ارضايشان کند يا از شرشان خلاص شود، پناه و تأمين می دهد و همچنين می گذارد آزادانه به نمايش در آيند. داستان جانشين موقت زندگی است. ...