تبليغاتX
روزهای به شکل L

ماريو بارگارس يوسا:

در قلب همه داستان ها اعتراض شعله ور است. کسی که آنها را به تصور آورده، چون نمی توانسته آن طور زندگی کند چنين کرده، و کسی که آنها را می خواند چهره ها و ماجراهايي را مجسم می کند که نياز داشته به زندگيش بيفزايد. اين راستی است که دروغهای داستان را بيان می کند: دروغهايي که خود ما هستيم، دروغهايي که غم غربت و واماندگی های ما  را تسکين می دهد و جبران می کند. دروغهای رمان هرگز بيجا نيست: اين دروغها عدم کفايت زندگی را جبران می کنند. به همين دليل وقتی زندگی سرشار و مطلق بنمايد و بر اثر ايمانی که همه چيز را جذب و تأييد می کند، انسان از قسمت خود راضی باشد، رمان معمولاً کارکردی ندارد. فرهنگهای مذهبی شعر و تئاتر توليد می کنند اما بندرت رمان بزرگی ايجاد کرده اند. داستان هنر جوامعی است که در آن ايمان بحران خاصی را از سر می گذراند، جايي که آدم نياز دارد به چيزی معتقد شود، آنجا که بّينش يکپارچه، مورد اعتماد و متزلزل تر درباره دنيايي که در آن زندگی می کنيم و دنيای ديگر داده است. پس در اندرون رمان نه تنها اخلاق گريزی بلکه شک خاصی نيز می يابيم. هنگامی که فرهنگ مذهبی درگير بحران شود، انگار که زندگی از ساختارها، جزمها و قواعدی که دست و پايش را می بست و مانع هرج و مرج می شد می گريزد؛ اين لحظه مغتنمی برای داستان سرايي است. نظم مصنوعی آن به اميال و ترسهايي که زندگی واقعی ايجاد می کند، اما نمی تواند ارضايشان کند يا از شرشان خلاص شود، پناه و تأمين می دهد و همچنين می گذارد آزادانه به نمايش در آيند. داستان جانشين موقت زندگی است. ...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:55  توسط مرتضی بیاره  | 

داداش يكي كه معتاد نبود گفت: بگير بتمرگ تا ببرمت تهران چشماتو خوب كنم.

ديشب كه خوابيده بودم هم خواب اون داداشه رو ديدم كه بعد اين كه دو تا شيرموز خريد براي داداشش كه معتاد نبود! گفت بتمرگه تا ببردش تهران؛ هم خواب بسته 5+1 . رييس جمهور مجمع الجزاير قمر هم اين وسط ميهمان ما بود و گفت كه حق با ما است. در خواب ديدم رييس جمهور مجمع الجزاير قمر تمرگيده بود و بسته 5+1 هم دست داداش اون معتاده بود كه البته معتاد نبود و از اين چيزها خواب ديدم. خواب ويسكانسن هم ديدم بيخودي. خواب چوب بري و توي مغزم دائماً اين سه كلمه بود: رسانه ملي، خانه ملت، دولت مهرورز. كله ام يك جورهايي تمرگيده بود كه ببرندش تهران كه الكي بگويند خوب شده. بعد هم در ادامه ي خوابم شده بودم رييس مجمع اجزاير قمر. بس كه معلوم نبود كجايي ام در خواب به خودم شاشيدم. از ترس. بله، رسم روزگار چنين است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 2:3  توسط مرتضی بیاره  | 

    ... اول محمود و بعد من رفتيم توي خيابان و به هر چيزي كه مي شد نگاه كرديم. به شيريني فروشي ها و به فروشگاههاي لباس زنانه. در خيابان قدم زديم. كنار رودخانه به راه افتاديم و بعد جايي كه جريان آب تند مي شد ايستاديم تا ماهي بگيريم. محمود گفت بهتر است در چند نوبت اين كار را بكنيم. فواره اي همان لحظه باز شد و آب به سر و رويمان پاشيد. اين بود كه از جا بلند شديم. چيزي در گوشمان طنين مي انداخت. نه من چيزي مي گفتم و نه محمود اما زنگ گوشهاي هم را مي شنيديم. تمام رودخانه را طي كرديم. تمام پلها را. هوا گرم بود. كتهايمان را درآورديم. بعد رفتيم جايي سفره انداختيم. روي زمين داغ و كنار آب نشستيم و آب خشك شد و باد تندي وزيد و خورشيد آمد بالاي سرمان و صداي گوسفند آمد و شهر كوچك شد و خانه ها كاهگلي شدند و محمود دوباره گفت در چند نوبت اين كار را بكنيم. ما در چند نوبت آن كار را كرديم و هر بار گوشه اي از كونمان را به هم نشان داديم. بيشتر به خودمان نگاه كرديم. بعد كه لخت شديم محمود گفت برويم. بازي كرديم. رفتيم صحرا و بچه قورباغه جمع كرديم كه به خيالمان ماهي است. دنبال هم دويديم و محمود گفت بايستيم. گفت به آنجا نگاه كنيم. نگاه كرديم. محمود گفت برويم. خورشيد داغ بود و وقتي مي دويديم حشرات ريز زيادي به حلقمان فرو مي رفت. محمود گفت بنشينيم. محمود گفت برويم هتل چهل پنجره. پنجره هاي هتل چهل پنجره را شمرديم. محمود گفت همينجا. محمود گفت بالا را نگاه كنيم. محمود گفت راه برويم. محمود گفت تاكسي سوار شويم. محمود گفت در چند نوبت تاكسي سوار شويم و در چند نوبت راه برويم و در چند نوبت خريد كنيم و در چند نوبت پنجره هاي هتل چهل پنجره را بشماريم. محمود گفت برويم سينما. فيلم پسربچه هايي را ديديم كه داشتند دنبال قطار مي دويدند و وقتي كه داشتند به قطار مي رسيدند محمود گفت برويم. رفتيم پشت ديوار خانه مان و آنجا باقر را پيدا كرديم. گفتم همينجا. باقر خوابيد. هوا آنقدر داغ بود كه كسي به فكرش نمي رسيد پشت بام برود و ما را نگاه كند. باقر خوابيد. پشت سنگها و ديوار خانه اي كه هر زمستان ترس آن مي رفت ناگهان فرو بريزد ايستادم. گريه كردم. آنجا با مردانگي مردد ايستادم و گريه كردم. نه خروسي بانگ مي زد، نه گوسفندي خودش را به ديوار مي كشاند. باقر سر بلند كرد. آيا كسي هست كه اينطور وقتها به اندازه اي كه انتظار مي رود شجاع باشد؟ تا وقتي كه سر بالا كردم و عرق از پيشانيم گرفتم فكر نكرده بودم سايه جاي بهتري است. باقر خودش را تكاند. به هم نگاه كرديم. به كوچه. نشستيم. گفتم برويم. دويديم. گفتم بايستيم. گفتم تا كوه يك نفس بدويم. گفتم برويم كبك شكار كنيم. گفتم برويم خانه هايمان. گفتم برويم سينما. باقر گفت آنجايش درد مي كند. فيلم درباره پسري بود كه اسمش احمد رضايي بود. وقتي فوتبال بازي مي كرديم دفاع مي ايستاد. عصرها مي رفت نانوايي پدرش، نان از تنور بيرون مي آورد. نانهايي كه احمد رضايي بيرون مي آورد نانهاي كثيفي بودند، چون او هميشه دستش توي شلوارش بود. كنار ديواري نشستيم. مغازه ها باز بودند. احمد رضايي دستش توي شلوارش بود. ما به جز احمد رضايي و عقيل عباسي كه دوازده سال داشتند هفت سالمان بود. موتوري آمد و رد شد. زني آمد و رد شد. گوسفندي آمد و خودش را به ديوار كشيد. قطاري آمد و ما دنبالش دويديم و به تهران رفتيم. در تهران از فروشنده هاي دوره گرد سوغات ارزانقيمت خريديم. بس كه تهران بزرگ بود خودمان را گم كرديم. زير پل خوابيديم و خواب ديديم عقيل عباسي سبزه است. عقيل عباسي موهاي فرفري داشت و هر بار كه مي رفت جايي بريند تعقيبش مي كرديم. روي سنگها نشستيم و احمد رضايي ايستاد و به ديوار شاشيد. ما در تهران و زير پل بزرگي نشستيم و به شاش احمد رضايي نگاه كرديم كه چطور بخار ازش بلند مي شد.    

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 13:37  توسط مرتضی بیاره  | 

ده سالم كه بود يك بار شلوارم را پشت و رو پوشيده بودم. بيژن كوچكي، دوستم، به كناري كشيدم و بعد از كلي مقدمه چيني و آخر سر خواندن اين بيت كه: دوست آن باشد كه گيرد دست دوست    در پريشان حالي و درماندگي، گفت كه شلوارم را پشت و رو پوشيده ام.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:53  توسط مرتضی بیاره  | 

الان مهم ترين چيزي كه دنبالش هستم پسري است كه طي يكي از روزها باهاش دعوا كردم و حالا مي خواهم پيدايش كنم و بزنم توي گوشش. لطفاً هر كس پسري با اين مشخصات را ديد بكشدش گوشه اي و از طرف من چند تا كشيده بخواباند توي گوشش: تي شرت بنفش، موهاي بلند، مزلف تقريباً، بي ادب و تا حدودي احمق. اميدوارم تعداد كساني كه كتك مي خورند به زيادي چيزي كه من فكر مي كنم نباشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:8  توسط مرتضی بیاره  | 
... خواستم دلجويي کنم. دستم را گرفت و گفت چيزی نگويم. چشم هايش را بست. فکر کردم مرده و همه از چشوک خانه ها دارند به من نگاه می کنند تا ببينند چه کار می کنم. بلند شدم و پاي زخمی ام را چند بار به زمين زدم. درد باعث شد به گريه بيفتم اما دويدم. قوزکم بالاتر آمده بود. خيلی بالاتر. به بلندی رسيدم، رو به دهکده کردم و فرياد کشيدم. دورخيز کردم و خودم را به هوا پرتاب کردم. در خواب می دانستم همين که زير پايم خالی شود تکان سختی می خورم و از خواب می پرم. در حالی که درد و ترس زيادی داشتم چشم ها را به اندازه ای که طرح تار چوب لباسی را  ببينم باز کردم و دوباره بستم. ديدم کنار بچه ها ايستاده ام وقتی هنوز به مدرسه نمی رفتيم. می خواستيم از جاده قديمی بگذريم و حالا ابتدای باريکه ای بوديم که به اندازه يک نفر جا داشت و زيرش درخت کُنار پيری بود که مردم به آن پارچه می بستند. از آنجا به پارچه های رنگارنگ نگاه کردم. در خواب فکر کردم چند تا از اين پارچه ها می تواند متعلق به ما باشد؟ آخر صف بودم. از اين باريکه که می گذشتيم تمام سختی ها تمام می شد. بعد می دويديم تا به چاله های کوچک آب برسيم. صدای بال زدن کبک ها از همين جا می آمد. صدايي که می گفتيم مثل چرخاندن سيم توی هوا است. اين باريکه برای رفتن بزها درست شده بود وقتی می خواستند صبح ها به کوه بروند. خطرناک بود و با اين که می توانستيم راه ديگری را انتخاب کنيم از همين جا و از بالای درخت پير می رفتيم. من آخرين نفر بودم. وقتی پايم لغزيد و افتادم پايين، درخت کنار نبود و به آب فرو رفتم. ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 12:36  توسط مرتضی بیاره  | 

شماره:

پيوست:

 

 

 

 

از: واحد گشت ..............

موضوع: دستگيري

 

سلام عليكم

احتراماً مقارن ساعت  ....  مورخه .................  در موقعيت  .......................

آقا/خانم   ....................................................... بعلت تخلف ذيل:

 

1-    استفاده از شلوار كوتاه يا شلوارك بدون جوراب □

2-    استفاده از مانتو تنگ، كوتاه، نازك، نيم آستين و بدن نما □

3-    استفاده از بلوز و شلوار، كاپشن (بدون مانتو و استفاده از كت دامن و يا كت شلوار) □

4-    استفاده از شال به جاي روسري كه عمده مو از جلو و پشت سر مشخص باشد□

5-    داشتن آرايش غليظ و زننده □

6-    ايجاد مزاحمت براي نواميس □

7-    ساير موضوعات 

 

دستگير و جهت سير مراحل قانوني معرفي مي گردد.

 

 

مسئول واحد گشت ارشاد

 

------------------------------------------------------------------------------------

۱۳۵۷:

شعر فریاد از دکتر زهره صالحی از مشهد

...

چه شد ناگاه

که در اجرای یک اصل بزرگ و ساده اسلام

بهر زن

هزاران انتقاد و ناله سر کردن

و صدها عذر بر این گفته نیک امام خویش آوردند

مگر پوشیدن تن

از نگاه تشنه مردان

چنین درد و فغان دارد؟

 و یا یک روسری سر داشتن

مشکل به بار آرد؟

نشاید

شور و انقلاب این سان هدر رفتن

و با این بعد طولانی که بین ما و مقصود است

به لجبازی به راه بی ثمر رفتن

و ناسنجیده اسباب وقوع فتنه بیگانگان گشتن

و باید میل زشت تن نمائی را

برای تن فروش زشت خو هشتن

(كيهان 27 اسفند 57 شماره 10664صفحه 6)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 13:34  توسط مرتضی بیاره  | 

بخاري، مبل و شكلات

 

 توي اتاق فقط يك بخاري بود و يك مبل. رنگ و روي مبل رفته بود و شكلي شبيه نشيمن آدم گرفته بود. دو تا گودي صورتي ميان مخمل قرمز. از آن مبلهاي قديمي بود. وقتي زنگ زده بودند كه براي پاره اي توضيحات به اداره اطلاعات برود، فكر نمي كرد يك ساعت توي آن اتاق لخت نگهش دارند. آنجا روي مبل نشست و چند سانت پايين رفت. اول بخاري را ديد و بلافاصله معده اش تير كشيد. درست نتوانسته بود چيزي بخورد. هول داشت. به مادرش گفته بود مي رود جايي كار دارد. قرار بود تا ظهر برگردد اما حالا يك ساعت تمام بود كه روي مبل نشسته بود و زل زده بود به بخاري. فكر كرد گوشي اش را بردارد و زنگ بزند اما ترسيد. حتماً جايي ميكروفون كار گذاشته بودند و منتظر بودند تا او شماره اي بگيرد و بريزند توي اتاق. اول كه زنگ زده بودند خيلي نگران نبود چون فكر مي كرد كاري نكرده. حتماً درباره يكي از دوستان اهل سياستش بود يا شايد يك نوع روند اداري بود كه همه موقع استخدام بايد طي مي كردند. اما كم كم اين هول به جانش افتاد كه شايد هم كمي سر به سرش بگذارند. به اندازه كافي در اين باره شنيده بود. اين كه اول خدمتش مي رسند و بعد كه ديدند كاري نكرده مي گويند به سلامت. توي راه همه اش به اين چيزها فكر مي كرد. ديوارها سفيد بودند، بدون حتي لكه اي. با اين خيال كه حتماً اگر كتكي در كار بود رد خون را مي ديد خودش را دلداري داد. اما بعد فكر كرد بعيد نيست همه جا را رنگ كرده باشند. سرش را چرخاند. سعي كرد حواسش را منحرف كند. به اولين برخوردها فكر كرد و ديد تا حالا همه چيز كاملاً مؤدبانه بوده. حتي سربازي كه او را به اينجا آورده بود دست گذاشته بود پشتش. به خودش گفت همين كه آدم توي اتاقي باشد كه فقط يك مبل و بخاري داشته باشد و پنجره اي هم در كار نباشد، به اندازه كافي وحشتناك است. سعي كرد آرام باشد اما اين كه ناگهان درمي يافت چيزي در اين اتاق كم است، نگرانش مي كرد.

    سربازي كه او را آورده بود آمد دم در ايستاد. چيزي نگفت و اين نشان مي داد اوضاع با قبل تفاوت دارد. بلند شد. نهايت آرزويش اين بود كه سرباز لبخندي بزند. دستش را روي شانه هايش بگذارد و بگويد ببخشيد اين همه دير شد. يادشان رفته بود. رفته بودند ناهار بخورند. اما سرباز هيچ نگفت. فقط نگاه كرد و ايستاد تا او برسد. گذاشت بيرون بيايد و بعد خواست در را ببندد كه او برگشت و درون اتاق را نگاه كرد. از چيزي كه ديد چشمانش گرد شد. هيچگاه اين قدر نترسيده بود. آنجا، درست بالاي مبل، يك دوش حمام بود. دوشي كه به هيچ كجا وصل نبود. چيزهايي كه مي ديد هيچگاه با هم نمي توانستند در يك جا باشند. يك دوش حمام تمام مدت بالاي سرش بوده، مثل يك مشت كه هر آن ممكن بود بر سرش كوبيده شود. حالا كه سرباز داشت در را مي بست، همان درد را حس كرد. دردي كه كسي بي خبر بر سر آدم بكوبد. فكر كرد از آنجا بوده كه آب جوش بر سر متهمان مي ريخته اند. فكر ميله هاي داغ و پوست كنده شده منقلبش كرد. بدن سرباز گاهي به بدنش مي خورد و تا انگشتان پايش را منجمد مي كرد. در آن راهرو نه متري آنقدر زمان نبود كه همه گذشته را به خاطر بياورد اما او مي توانست همه چيز را ببيند. از قبولي اش در كنكور تا زماني كه از دختري خوشش آمد و تمام درس هايي كه گذرانده بود. سرباز بازويش را گرفت. در اتاقي را باز كرد كه كمي تاريك بود. پنجره اي نديد. دلش مي خواست به تمام ديوارها نگاه كند تا دوش حمام را ببيند. كنار صندلي چوبيي ايستادند. سرباز دست را روي شانه اش گذاشت و فشار داد. مرد پشت ميز گفت: خب؟  

    سعي كرد لبخند بزند. سلام كرد. مرد داشت نيشخند مي زند. هنوز سرش را از روي برگه ها بالا نياورده بود. به مجله اي كه روي ميز بود اشاره كرد. گفت: نويسنده اي؟

-        نه، يعني فكر نكنم.

-        هيچوقت هيچ چيز ننوشته اي؟

مجله را باز كرد. "زنان و اجتماع". گفت: تو اين را نوشته اي؟ و سرش را بلند كرد و برعكس چيزي كه او انتظار داشت، مردي بود بدون ريش و سبيل. با موهاي مرتب و لبخندي كه تمام صورتش را پوشانده بود. روشن و تاريكي اتاق قيافه اش را جذاب تر كرده بود. مرد بشقابي پيش آورد و شكلاتي تعارفش كرد. انواع شكلات را خوب مي شناخت. شكلاتي كه برداشت طعم كاپوچينو بود. عجيب بود كه در اين وضعيت هم شكلات موردعلاقه اش را انتخاب مي كرد.

    گفت: بله، يعني خيلي وقت پيش. همينطوري نوشتم.

قيافه مرد دوباره باز شد. مثل اين كه بعد از خنده اي بلند به او نگاه كرده باشد. گفت: الان هم از اين ها مي نويسي؟

    شكلات كاپوچينو را توي دستش چرخاند و گفت: نه.

    مرد گفت: ديگر از اين چيزها ننويس؟ قول مي دهي؟

    حاضر بود همه جاي اتاق را امضا كند. گفت: بله. چند بار پشت سر هم گفت بله. مرد انگار خوشحال شده بود كه خنديد. دوباره شكلات تعارفش كرد. يكي ديگر برداشت و نگاه نكرد كه ببيند طعم كاپوچينو هست يا نه. هر دو شكلات را توي جيبش گذاشت و ايستاد. برگه ها را امضا كرد، خداحافظي كرد و رفت. از راهرو نه متري گذشتند. سرباز دستش را دوباره با محبت روي شانه اش گذاشت. همراهي اش كرد تا در خروجي. در را برايش باز كرد. بيرون آمد و يكي از شكلاتها را باز كرد. بدون آن كه اهميتي بدهد پوستش را انداخت همانجا. طعم كاپوچينو را فرو كشيد. براي تاكسي دست تكان داد. نشست جلو. به راننده سلام كرد. شكلات توي جيبش را درآورد و داد به راننده. گفت مي رود خيابان فردوسي. بعد تصميمش عوض شد و گفت مي رود سينما قدس.    

 

     

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:3  توسط مرتضی بیاره  | 

... از اين پس نام من خواهد بود دن كيشوت از لامانچا ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:53  توسط مرتضی بیاره  | 

اي كاش زندگي چيزي نبود كه مثل رود گل آلود هراكليت بگذرد، بلكه فرصت نادري بود تا در ماهيتابه از اين رو به ان رو شويم و طرف ديگرمان هم تا نود سال ديگر سرخ مي شد.

"خاطرات روسپيان سودازده من- گابريل گارسيا ماركز"

 

اين را از آن جهت انتخاب كرده ام كه درباره بازگشت ناپذيري حرف مي زند. آن سان كه با قانون دوم ترموديناميك مي توان گفته هراكليتوس را اثبات كرد چه رود گل آلود باشد چه صاف و مطهر و آن سان كه مرگ را و آن سان كه آن دكتر ديوانه مي مي گفت:  اگر راست مي گوييد انجامش دهيد!، هيچگاه آن طرف ديگر سرخ نخواهد شد، نه تا نود سالگي که تاهيچ سن و سال ديگري. در ميان وصف رشك آور ماركز، كه گونه شگفتش در صد سال تنهايي فرياد مي كند، پيدا كردن قانون دوم ترموديناميك دلگرمي كوچكي است، گو اين كه نداشتن قانون هم خود آدم را گرم مي كند هم دلش را.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 1:20  توسط مرتضی بیاره  |