تبليغاتX
روزهای به شکل L
کارگاه داستان اردیبهشت ماه 

موضوع کارگاه: موقعیت زیر:

زن یا مردی از دیگری عکس می گیرد اما عکس شخص دیگری به جز او ظاهر می شود.

زمان: ۵شنبه ۳۱ اردیبهشت ۸۸- ساعت ۴

مکان: تهران - خ عبدالله زاده - شرکت کرانه

 داستان خودم:

 جوابهايي که بدون سوال باقی خواهند ماند[1]

 زندگی ما چهار سال پيش، نيمه های شب، وارد بخش دومش شد. فرنگيس خوابش نمی برد و مرتب می رفت بيرون اتاق و برمی گشت. تا چشمم را باز کردم، گفت: "اگه به بن بست رسيديم چی؟" بدجوری خوابم می آمد. جوابی ندادم.گفت: "چی؟ ها؟" جلوی آينه نشسته بود مثل وقتی که می خواست آرايش کند. گفتم: "چه نوع بن بستی؟" و بلافاصله فهميدم اين بدترين چيزی بود که می توانستم بگويم. خواب از سرم پريد. ما هر دو مهندس بوديم. می فهميدم اين نوع جواب دادن چه مفهومی دارد. جواب او را هم می دانستم: "بن بست نوع اول، مثل خرپای نوع اول، مثل معادله نوع اول، ... "

اگر بخواهم زندگی مشترکم با فرنگيس را تقسيم بندی کنم به نظرم بهترين تقسيم بندی اين است: قبل از آن که او سوالهايش را بپرسد و بعد از آن. ما دو تا بچه داريم، ماشين مدل بالايي خريده ايم و خانه را با يک خانه نوساز عوض کرده ايم؛ ولی بعد از اينها زندگی ما فرق چندانی با قبل نکرد. فرنگيس بعد از ده سال موهايش را کوتاه کرد و من هم مدتی است کفش اسپورت و شلوار جين می پوشم، ولی اينها هم چندان اهميتی در زندگی ما نداشته اند. حتی اين که يک بار به ونيز رفته ايم و فرنگيس ديگر ماشين را به جايي نمی کوبد هم زندگی ما را به دو بخش متفاوت تقسيم نمی کند.

آن شب خوشحال بودم از اين که همه چيز به خوبی تمام شده، ولی ما مهندس بوديم و هر دو می دانستيم احتمال آن که باز هم از اين شبها داشته باشيم وجود دارد. سوال بعدی او اين بود: "اگه من اين نبودم چی؟"

بعد از آن که سوالی می پرسيد بايد می نشستيم و جواب قانع کننده ای پيدا می کرديم. همان شب تا صبح بيدار نگهم داشت. "بن بست" را تعريف کرديم. برايش اسم گذاشتيم، با همان حساسيتی که برای دختر و پسرمان اسم گذاشته بوديم. خودمان را برديم توی بن بست. شرايط مسأله را معين کرديم. گشتيم توی فاميل و کسانی که فکر می کرديم توی بن بست هستند يا در شرف رسيدن به بن بست هستند را رديف کرديم. آخر سر، وقتی خورشيد داشت از پشت کوهها بيرون می آمد، فرنگيس لبخندی زد و خوابيد.

تا مدتها اين گونه بود: چند روز می رفت سر کار، غذا درست می کرد و بعد ناگهان ساکت می شد. می رفت توی بالکن يا کنار آينه. ماهيچه هايش شل می شد. نمی توانست سر پا بايستد. برايش مثل يک زايمان کوچک بود. بعد سوالش را می پرسيد. گوشه کناری می کشاندم و آهسته می پرسيد: اگه روی قله کوه باشيم نصف شب، چه جوری بيايم پايين؟

-          اگه يه روز همه روغن داغا رو بريزم رو خودم چی؟

-          اگه ديگه نتونم بخندم؟

-          اگه نتونم راه برم؟

-          اگه تو اونی نباشی که هميشه فکر می کردم؟

-          اگه ...

-          ...

ديگر نمی شد برای سوالهايش چيزی پيدا کنم. می گذاشتم حرف بزند. گاهی بغض کند. دستم را بگيرد و محکم تکان دهد. چيزهايي که می گفتم ممکن بود آرام يا عصبانی اش کند. گاهی غذا نمی پخت. به تکليف بچه ها نمی رسيد. ساعتها پشت پنجره می ايستاد. مرخصی می گرفت و قبل از آن که مرخصی اش تمام شود برمی گشت سر کار.   

ديگر بچه ها را من به مدرسه می بردم. بچه ها نسبت به وقتی که فرنگيس آنها را می رساند قوانين جديدی داشتند. اول پسرم را می رساندم. وقتی پياده می شد برمی گشت عقب را نگاه می کرد. چند بار. در اين فاصله دخترم می آمد صندلی جلو می نشست. سرش را بالا می آورد و می خنديد. هميشه دستش روی دنده بود وقتی می خواستم راه بيفتم. با انگشت به نوک دماغش می زدم. گاهی از دو دوست دوقلويش حرف می زد که می گفت در اصل سه قلو هستند. می گفت قل سوم می آيد دنبالشان.

يک روز، شنبه، وقتی دخترم داشت می دويد سمت دو دوست دوقلويش، به فرنگيس گفتم:"فکر کنم از خودش درآورده!" فرنگيس چيزی نگفت. وقتی می خواستم بچه ها را برسانم صدايم کرد. دستم را گرفت و خجالت زده گفت: "نمی رم سر کار!" نشستيم روی پله های کنار در. بچه ها برگشته بودند و از توی ماشين نگاهمان می کردند. فرنگيس مثل پرنده ای که تازه صدای همنوعانش را شنيده باشد، سرش را به اين طرف و آن طرف می چرخاند. اشک توی چشمهايش بود. بلند شدم و از ته دلم گفتم:"عزيزم!" گفت:"آره! آره! عزيزم!" هر دو می دانستيم من نبايد چيزی بگويم. برای بچه ها دستی تکان دادم. دخترم خنديد. پسرم برگشت و به صندلی تکيه داد. بعد فرنگيس ايستاد و با پشت دست اشکهايش را پاک کرد. گفت:"اگه بدزدنشون چی؟!" گفتم:"از کجا همچين حرفهايي می زنی ... حالا ... باشه ... قبول ... بعد حرف می زنيم، باشه؟" نمی شد توی خيابان ببوسمش. دوباره گفتم:"حواسم هس! ميام خونه حرف می زنيم. باشه؟!" داشت راجع به پولی که آدم رباها می خواستند حرف می زد و دوباره اشک توی چشمهايش آمد. نمی دانستم بايد چه کار کنم. دستش را گرفتم و بردم طرف ماشين. بچه ها تعجب کرده بودند. صادق رفت صندلی عقب نشست.

دخترم که پياده شد، گفتم:"بانی! تو تا حالا قُل سومو ديدی؟!" هر وقت می خواستيم شجاع باشيم اينطور صدايش می کردم. مثلاً بانی و کلايد هستيم و اسلحه به دست تا وقتی ترسمان نريخته شليک می کنيم. بانی می دانست دارم موضوع را عوض می کنم. گفت کسی که هر روز می آيد آذر را برمی گرداند تويي. گفتم:" فکر کرده بودم قل سوم پسره ولی يک بچه هفت ساله چطوری مياد دنبالشون؟" گفتم:"بانی! می خوای بمونيم قضيه رو بفهميم؟" بانی سرش را تکيه داده بود به صندلی و چشمهايش را بسته بود. شيشه ماشين را بردم بالا. پا را از روی ترمز برداشتم و ماشين را بردم زير سايه درخت.

دانه اشک روی گونه اش را با انگشت پخش کردم.

دخترم می گفت با دخترهايي دوست می شود که خوشگل باشند.

پسرم در روز مجاز بود يک ساعت و نيم بازی کامپيوتری کند.

دفتر کار من طبقه سی و ششم يک برج تازه ساز بود که خودم ناظر ساختش بودم.

فرنگيس مهندس معمار شهرداری بود.

گفتم:"حيفه اينجوری نگران باشی بانی!"

ماشين را توی خيابانی پارک کرده بودم که فرنگيس، چند ماه بعد از استخدام شدنش، نقشه اش را  کشيده بود. هيچ جای خيابان خطوط شکسته وجود نداشت. همه جا منحنی بود. نمی دانم چطور شهرداری اجازه داده بود که باغچه وسط خيابان اين همه پيچ و تاب داشته باشد. کولر ماشين را روشن کردم. باد خنک پيچيد توی ماشين. چند تار موی فرنگيس از روی صورتش کنار رفت. چشمهايش را باز کرد و سرش را روی پشتی صندلی چرخاند طرفم. چشمهايش کمی قرمز شده بود. گفت:"خب؟"

-          چرا اين سوالا رو می پرسی بانی؟!

-          می ترسم.

-          منم می ترسم بانی! ولی نه به خاطر اين که بچه هامونو بدزدن يا تو اونی نباشی که هستی.

-          می دونم.

-          شرط می بندم اونی که داره مياد ... همون خانمه ... يا اون يکی ... اونام می ترسن. می خوای بپرسم؟ ... (شيشه را پايين کشيدم) ... خانم؟! لطفاً تشريف بياريد! (فرنگيس دستم را گرفت و کشيد) ... فقط می پرسم بانی! ... خانم! شما الان داريد می ترسيد؟!

-          وا؟! از کی؟  

-          کلاً! همينجوری!

-          نه! واسه چی بترسم؟ (کيفش را داد دست ديگرش و با شتاب دور شد.)

داد زدم:

-          چرا می ترسی بگی می ترسی؟ ها؟

چشمهای فرنگيس خنديدند.

من نرفتم طبقه سی و ششم و با فرنگيس در خيابانی که خودش نقشه اش را کشيده بود توی ماشين نشستم. گفتم دخترمان مثل هميشه با دخترهايي دوست می شود که خوشگلند و پسرمان برای آن يک ساعت و نيم، بازی ديگری روی کامپيوترش می ريزد. بعد چيزی نگفتم. بعد دوباره درباره بچه ها حرف زدم. بعد پرسيدم واقعاً قل سومی وجود دارد يا نه؟ چند بار برف پاک کن را زدم. هوای تهران کثيف بود. صدای زنگهای تفريح را شمردم. وقتی ماشين پدر و مادرها کنار مدرسه پارک کردند ساعت دوازده بود. مدرسه که تعطيل شد، از ماشين پياده شدم. آذر مثل هميشه کنار عکس روی ديوار مدرسه ايستاده بود. برايش دست تکان دادم. دويد و وقتی مادرش را ديد جيغ زد. پريد بغل فرنگيس. وقتی آخر خيابان رسيديم زدم به پيشانی ام.

-          ديدی بازم قل سومو نديديم؟

دو روز بعد فرنگيس نگران بود که: "اگه ما توی برجهای دوقلو بوديم چی می شد؟" اين که ما يکی از کسانی بوديم که خودمان را از ترس آتش به بيرون پرتاب می کرديم. تلويزيون را خاموش کرد و شروع کرد به گريه کردن. ياد يکی از دوستان دوره دبيرستانم افتادم که هر روز چشمهايش از گريه سرخ بود و روزی فهميديم که برای فلسطينی ها گريه می کند. هر روز.

 ترس به خانه ما آمده بود و هر بار با تنفس فرنگيس وارد ريه هايش می شد. پسرم آمده بود کنار در و خواب آلود می پرسيد:"چی شده؟!" گفتم يکی از دوستان مامان تصادف کرده. نگفتم يکی از دوستان مامان که در طبقه بيستم برجی در آمريکا کار می کند و از بدشانسی با هواپيما تصادف کرده. بردم خواباندمش. پتو را تا چانه اش کشيدم و ديدم چقدر به خودم شبيه است.

فرنگيس روی مبل خوابش برده بود. مثل وقتی دانشجو بوديم و روی صندلی اتوبوس می خوابيد. سرش را رو به بالا نگه می داشت و دستش را آنقدر روی صندلی اين طرف و آن طرف می برد تا دستم را پيدا کند. دستش را گرفتم. فشار داد. قطره اشکی که گوشه چشمش مانده بود سريد پايين. با انگشت کشيدم رويش. فرنگيس چشمهايش را باز کرد. گفت:"علی! می دونم غيرمنطقيه ولی قلبم ديگه نمی تونه چيزيو تحمل کنه!" گفتم:"می دونم عزيزم!" اصلاً مطمئن نبودم. تا به حال فکر نکرده بودم کسی بخواهد بچه هايمان را بدزدد و حالا که فکر می کردم هم مثل يک اتفاق غيرممکن بود. به قلبم فشار آوردم تا با کسانی که از برجهای دوقلو افتاده اند پايين همدردی کنم. ولی من چنين آدمی نبودم. گفتم:"ما حتی همسايه هامونم نمی شناسيم." ترسيدم بگويم ما هنوز همديگر را هم نمی شناسيم.

از مطب دکتر روانشناس که بيرون آمديم فرنگيس گفت دلش نمی خواهد ديگر پايش را آنجا بگذارد. راست می گفت. دکتر گاهی می گفت مقصر منم، گاهی می گفت بچه ها، گاهی هم خلبانهای آن دو هواپيما را مقصر می دانست. نگفت چرا فرنگيس اين همه نگران است. گفت:"وقت اين جلسه تموم شد. تا دوشنبه بعدی!"

به فکرم رسيد هر جور شده دوستم را پيدا کنم. همان که برای فلسطينی ها هر روز گريه می کرد. اسمش خليل بود. شماره دو سه نفر از بچه ها را داشتم. زنگ زدم و کسی از خليل خبر نداشت ولی همه گريه هايش را يادشان بود. آگهی دادم توی روزنامه. نوشتم:"دوست عزيزم! آقای خليل مبشری! من علی ام. علی جان نثاری. خيلی دلم می خواهد ببينمت. تو کجايي؟ به اين شماره زنگ بزن .. "

چند نفری تماس گرفتند. حتی بعضی ها گريه می کردند و بعضی سر به سرم می گذاشتند. خوب بود که فرنگيس از اين چيزها خبر نداشت. بعد يک روز خليل زنگ زد. باورش نمی شد که دارد با من حرف می زند. گفتم:"هنوزم اونجوری هستی؟!"

گفت:"تو چی؟

گفتم:"گمون کنم همونجوری ام. دو هزارتومن ازت قرض گرفتم، هنوز ندادم."

گفت:"می دونم. کجا کار می کنی؟"

گفتم:"شرکت اسپاد"

گفت:"پس حسابی روبراهی!"

گفتم:"خليل! بايد ببينمت."

فردای همان روز آمد شرکت. آمد طبقه سی و ششم و وقتی ديدمش مطمئن شدم صبح همين امروز هم اشک ريخته. تکيده بود. گونه هايش تو رفته بود و ريش مرتبی داشت. چشم هايش پر آب و مهربان بود. گفتم:" حتماً به خاطر اون دوهزار تومن اومدی!"

-          (خنديد).

-          هنوزم همونجوری هستی؟

-          تو چی؟ (خنديد و زل زد به چشمهام).

-          فکر کنم همسرم يه جورايي مث تو شده.

-          تو زن داری؟ (بغلم کرد و صورتم را بوسيد. چرا زودتر به فکرش نيفتاده بودم؟)

-          دو تام بچه دارم. آذر و صادق. تو چی؟

ازدواج نکرده بود. اوايل فکر کرده بود که هيچ زنی نمی تواند او را تحمل کند و بعد به اين نتيجه رسيده بود که هيچ کس نمی تواند با او کنار بيايد. خانه ای اجاره کرده بود و تنها زندگی می کرد.

گفت:" ولی هنوز همونجوری ام" و خنديد.

-          ... می خوای امروز بيای خونه ما؟

-          خونه تو؟ ببينم ... بچه هاتم هستن؟

خليل بچه ها را در آغوش گرفت و با مهربانی به فرنگيس سلام کرد. بچه ها خيلی زود به او گفتند "عمو خليل". گفت هيچوقت فکر نمی کرده کسی به او بگويد عمو، چه برسد به اين که بچه های تو باشند. ناهار خورديم و رفتيم توی بالکن و به هوای آلوده تهران نگاه کرديم. گفتم:"فرنگيس خيلی نگرانه ... "

-          آره ... می دونم.

-          می تونی دقيقاً بهم بگی چطور ميشه تو اونجوری باشی؟

-          نه!

-          يعنی چرا تحمل نداری؟ می تونی؟

-          (رفت لبه بالکن و به پايين نگاه کرد. بعد برگشت و در اين فاصله يک لايه اشک روی چشمهايش بود.)

-          ...

-          اين نيس که آدم خوبی باشم ... اينو می دونم.

صدايي مثل صدای تپيدن قلب شنيدم. صداي وقتی که بمب ساعتی توی فيلمها دارد به ثانيه انفجار نزديک می شود. نمی دانستم منظور خليل از خوب بودن چه بود ولی يک لحظه ديدم نمی توانم به او اعتماد کنم. روبرويم ايستاده بود و اگر پلک می زد اشکش می ريخت؛ با اين حال دلم می خواست از آنجا برود. خليل مبشری دستش را گذاشت روی شانه ام و فشار داد. آن قلب هنوز داشت می تپيد و چند دقيقه بعد وقتی خليل در را بست صدايش کمتر شد و بعد ايستاد. نمی دانستم آيا بمب منفجر شده يا ما نجات پيدا کرده ايم.

فرنگيس با دو ليوان شربت آمد توی بالکن.

منتظر بودم خليل زنگ بزند. نزد و چند روز بعد نامه ای برايم فرستاد. در واقع يک عکس دست جمعی بود. کلاس دوم رياضی الف. زنگ ورزش. اسم بعضی ها را فراموش کرده بودم. توی عکس، او بالای سرم ايستاده و دستش را روی شانه ام گذاشته بود. پيراهن تيم ملی آلمان تنم بود و يقه پيراهنم از فشار دست خليل کمی کج شده بود. بين همه بچه ها او تنها کسی بود که لباس ورزشی نپوشيده بود. عکس را به فرنگيس و بچه هايم نشان دادم. همه خليل را شناختند و صادق پرسيد که چرا من تيم آلمان را دوست داشته ام؟

به آدرس پشت پاکت رفتم. فکر می کردم خانه اش جای فقيرنشينی باشد ولی بهترين جای تهران بود. زنگ ده آن ساختمان شيک را فشار دادم و خليل گفت:" بيا تو." چطور خليل می توانست در چنين خانه ای بنشيند و برای فلسطينی ها گريه کند؟ همه ده طبقه را از پله ها رفتم.

وقتی در را باز کرد آنجا آنقدر غيرمنتظره بود که فکر کردم چيزی که می بينم آن چيزی نيست که واقعاً وجود دارد. طوری بود انگار عينک نزديک بينم را برداشته باشم و همه چيز در ميان مه ناواضح باشد. دوباره آن قلب شروع به تپيدن کرد و وقتی دختر کنار خليل گفت "سلام"، هنوز عينک به چشمم نبود. تنها چشمهای خليل را به وضوح می ديدم که پر از اشک بود. تا مدتی نتوانستم حرفی بزنم. نتوانستم خودم را جمع و جور کنم. فکر می کردم او چيزی مثل همان قل سوم است و باورنکردنی است اگر بتواند من و فرنگيس را به خانه ببرد. خواستم بلند شوم و برگردم. خليل فهميد و طوری نگاهم کرد که يعنی بنشين!

اسم دختر طوبی بود، دست کم آنها اينطور گفتند. شانزده سال از خليل کوچکتربود و او بود که آگهی من را توی روزنامه ديده بود. پرستارش بوده وقتی خليل سنگ مثانه داشته. حالا هر از چندی می آمد تا مهربانی خليل هدر نرود. طوبی اينطور گفت و خليل خنديد. گفت:"راستشو گفتم که کسی نمی تونه تحملم کنه!" به نظرم خيلی زشت بود آدم سر بيماريي مثل سنگ مثانه با کسی آشنا شود. گفتم:"فکر نمی کردم اينجا زندگی کنی! همچين جايي!" رنگ مبل ها خاکستری بود و ديدم اگر بخواهم رنگ غالب آنجا را بگويم همان خاکستری است. ديوارها پر از قاب عکس بود. همه سياه و سفيد. بخار از کتری بلند شده بود و طوبی داشت توی قوری چای می ريخت. پرده ها آويزان بودند و کتابخانه اش ديگر جا نداشت؛ کتابها را روی هم گذاشته بود. خليل گفت:"آره! راس می گی." رفتم طرف کتابخانه و از ميان آن همه کتاب، يک کتاب با کاغذهای کاهی برداشتم: خداحافظ گری کوپر. خليل آمد کنارم و گفت:"چيزی ازش خوندی؟!" گفتم:"نه بابا! من که کتابخون نيستم! ولی گری کوپرو می شناسم." بعد کتاب را گذاشتم روی کتابهای ديگر. گفتم:"مي تونستی بهم بگی چه جوری!"

-          فکر کردم اگه اينجا باشی بهتر باشه.

-          تو با خودت چيکار کردی؟ چی شدی؟

-          مهندس کشاورزی ام.

-          می دونم. با گريه هات چيکار کردی؟

سرخ شد. سينی چای را از طوبی گرفت. رفتيم نشستيم. طوبی پاهايش را انداخته بود روی هم. رفتم کنار پنجره و بعد که برگشتم طوبی آنجا نبود. غيب شده بود. تا وقتی که آنجا بودم ديگر او را نديدم. آنجا به ديوار تکيه دادم. خليل گفت ماجرا به عکاسی "ندا" برمی گردد. می دانستم کجا را می گويد؛ دبيرستان که بوديم همه بچه ها آنجا عکس می گرفتيم. دختر جوانی، که حالا می بينم کمی شبيه طوبی است، صاحب آنجا بود. دختر از خليل عکس می گيرد و وقتی خليل فردای آن روز به عکاسی برمی گردد، شش قطعه عکس سه در چهار به او می دهد که متعلق به يک مرد ديگر بوده. اول می خندند و فکر می کنند اشتباهی رخ داده ولی بعد که نگاتيوهای ديروز را می بينند، معلوم می شود نگاتيوی از خليل وجود ندارد. خليل گفت:"يکی ديگه بود ولی فکر می کردم مي تونم خودم باشم ... تو همچين حسی داشتی که فکر کنی می تونی يکی ديگه باشی؟!" گفتم:"شايد ... ولی ... يعنی تو فکر کردی عکس خودته؟" خليل خنديد:"دوباره عکس گرفتم. خانمه گفت همچين کسی تا حالا نيومده اينجا ... حالا يه اشتباهی شده ... فرداش که اومدم ديدم همون عکسا دوباره ظاهر شده ... يعنی خانمه زنگ زد که برم عکاسی ... اينجوری بود."

-          کدوم جوری؟ اينجوری بود که می زدی زير گريه؟

رفت يکی از عکس ها را برايم آورد. خودش بود. دقيقاً خودش. گفتم:"اين که خودتی!" خليل فکر کرد اشتباهی عکس را آورده. عکس را از دستم گرفت و گفت:"منم؟! اين منم؟!" گفتم:"معلومه که خودتی ... حالا ... يعنی حالا لاغرتر شدی ... ولی خودتی." سرم درد گرفته بود. صدای ناآرام آن قلب دوباره بلند شد. عکس را گذاشتم کنار استکانش. ديدم چشمهايش پر از اشک شده. نمی خواستم راجع به فلسطينی ها چيزی ازش بپرسم. گفتم:"يه کتاب ميدی ببرم بخونم؟" دستپاچه بلند شد. رفت و همان "خداحافظ گری کوپر" را آورد. گفتم:"تلويزيون داری؟" گفت:"نه!" خواستم به فرنگيس زنگ بزنم. تلفن را آورد. کسی خانه نبود. خليل عکس سه در چهارش را برداشت. گفتم که بهش سر می زنم. گفتم خداحافظ.

اگر کسی بار اول می خواست از خيابان فرنگيس بگذرد از چيزهايي که می ديد تعجب می کرد. از انحناها و چراغ خيابانها و جايي که معلوم نبود چرا هر دو طرف می توانستند دور بزنند. هميشه به اين تقاطع می خنديديم. ناگهان زندگی ام شبيه به آن خيابان شده بود. خليل چراغ سبزی بود که تنها من آن را ديده بودم. تصادف می کردم. به اين و آن می زدم. پشت هر انحنايي کسی بود. ماشينی بود. اين بار آسانسور سوار شدم و آمدم پايين و می دانستم اگر آن تپش قلب آرام شود ديگر نجاتی در کار نيست. کنار آن ساختمان با سنگهای مرمر سياه ايستادم. چقدر با بودن خليل همه چيز درهم شده بود. موبايلم توی ماشين بود. فرنگيس پانزده بار زنگ زده بود. شماره اش را گرفتم. خاموش بود.

فرنگيس و بچه ها خانه نبودند اما همه چيز مرتب بود. چند صفحه از کتاب را خواندم که آمدند. رفته بودند سينما. فرنگيس نگاهی به کتابم انداخت. گفت:"کجا بودی اين همه زنگ زدم؟! رفتيم سينما ... صادق جورابات! ... آذرررر!" آذر گل سرش را از روی مبل برداشت و برد توی اتاقش. بعد آمد نشست کنارم. قصه فيلم را تعريف کرد. فرنگيس کتاب "خداحافظ گری کوپر" را برداشته بود و داشت می خواند. به خاطر او نگفتم چقدر نگرانشان شده ام. آنجا نشستم و فرنگيس هر از چندی سرش را بالا می آورد و می گفت:"اينجا رو! يعنی چه جوری سانسور نشده! ... وااای! چقد من شبيه اين "باگ"ام ... کارای "لنی" عين کارای خودمه ..." صادق خواست تلويزيون را روشن کند. اشاره کردم که نه. وقتی ساعت ديواری شروع کرد به نواختن اولين زنگهای ساعت ده، فرنگيس شبيه همه شخصيت هايي بود که تا حالا با آنها روبرو شده بود. کتاب را گذاشت روی پايش در حالی که انگشتش لای آن بود و با حسرت گفت:"چه کتابی! "

خداحافظ گری کوپر شبيه معجزه بود. فرنگيس مثل قبل از نگرانی شده بود. البته گاهی حرفهايي عجيب و غريبی می زد و آخر سر می گفت از اون کتابه. ظاهراً بهترين چيزی که دريافت کرده بود "رهايي از تعلق خاطر" بود. می گفت جرأت ندارم شماها را ترک کنم يا همچين فکری داشته باشم ولی رهايي از تعلق خاطر خيلی فکر خوبی است يا فکر خيلی خوبی است. پشتم می خاريد وقتی او سعی می کرد از شکل های مختلف جملات استفاده کند.    

داشتم از فکر خليل بيرون می آمدم که يک روز زنگ زد. گفتم فرنگيس حالش خوب شده ولی خيلی درباره "رهايي از تعلق خاطر" حرف می زند. هنوز وقت نشده بود کتاب را بخوانم و برای همين نمی دانستم دقيقاً مفهومش چه چيزی می تواند باشد. خليل اصلاً فراموش کرده بود همچين کتابی به من داده. مدت زيادی ساکت ماند و نمی دانم چطور شد که گفتم تا به حال به دکتری چيزی مراجعه کرده يا نه. بيشتر منظورم قضيه آن عکس ها بود و اين که آدم عاقل نمی آيد خانه زندگيش را به رنگ سياه و سفيد در بياورد. انگار سوالی نپرسيده باشم گفت:"خوبه!" معلوم نبود چه چيزی خوب است.

شبی، که وحشتناک ترينِ شبهای زندگيم بود، بعد از يک سفر کاری يک هفته ای به خانه برگشتم و ديدم فرنگيس عکس های بزرگی به در و ديوار زده است. عکس های سياه و سفيدی از ... خدايا! اينها از کجا پيدايشان شده؟! در را که باز می کردی پرتره ترسناکی از صدام بود. نه عکسی که وقت دستگيري ازش گرفته بودند. عکسی بود با سبيلهای درشت و چشمهای پر از خون. درست بالای تلويزيون عکس بزرگی از بن لادن بود. طوری که انگار دنباله ريش هايش بالای تلويزيون پخش شده بود. چندتايي را نمی شناختم و فرنگيس معرفی شان کرد: پينوشه، استالين، مائو و ... . هيتلر توی آشپزخانه بود و کاسترو کنار اتاق خوابمان. همه جنايتکاران به دعوت فرنگيس در خانه ما جمع شده بودند. بچه ها انگار آمده بودند نمايشگاه عکس که هنوز داشتند مسير هال تا آشپزخانه و دستشويي و اتاق خوابها را می رفتند و می آمدند. عکس های خودمان هم بودند. عکس عروسی و عکسی که در ونيز انداخته بوديم. آذر دستم را کشيد اما من به زمين چسبيده شده بودم. شک نداشتم که هر چه هست زير سر همان کتاب است.

فرنگيس عاقبت روی مبل نشست. اينطور برمی آمد که تازه کار زدن عکس ها به ديوار تمام شده است. درست پيش پای من. با احتياط گفتم بهتر است به خاطر بچه ها اين عکس ها را جمع کنيم. گفت به خاطر بچه ها اين کار را کرده. نمی فهميدم چگونه آن ترس و نگرانی به اين رويارويي تبديل شده. بچه ها تا اندازه ای متوجه شده بودند اوضاع غيرعادی است. صادق چشم از عکسها برنمی داشت. ما به هم نگاه می کرديم و به عکس ها. آذر و صادق هر دو آمدند پيش من. ما از يک بن بست کوچک و مسخره که ممکن بود هيچوقت در آن گرفتار نشويم به بن بستی افتاده بوديم که به نظر می آمد تا هميشه درون آن بمانيم. از ترس روغن داغ تا حالا که چشم به چشم بن لادن داشتيم تنها چند ماه گذشته بود. لحظه ای تمام بدنم لرزيد. بچه ها را به خودم فشار دادم.

چند روز بعد فرنگيس عکس ها را کند و گفت نمی تواند تحمل کند. نگفت چه چيزی را نمی تواند تحمل کند. گفت می خواهد چند مدتی برود در ارتفاعات زندگی کند، جايي که از کثافت اين پايين در امان باشد. دستم را فشار داد و به جايي نگاه کرد و هق هق گريه اش بلند شد. او نازنين ترين موجودی بود که می توانستم تصور کنم. قلبم تير کشيد و تا گريه اش تمام نشد در آغوشم نگهش داشتم. از گريه به سکسکه افتاد. برايش آب آوردم و اشک روی گونه هايش را با انگشت پخش کردم.  

-          نمی تونم!

-          چي عزيزم؟!

-          اينجا داره نفسم می گيره!

واقعاً هم به خس خس افتاده بود. دستپاچه شدم. تمام پنجره ها را باز کردم. گشتم چيزی پيدا کنم تا بادش بزنم. همان کتاب گری کوپر دم دستم بود. پرتش کردم پشت مبلها. دلم می خواست خليل را پيدا کنم و بگويم خودش و گری کوپر را بردارد و به جهنم برود و تا آخر دنيا برای فلسطينی ها گريه کند. وقتی رفتم توی آشپزخانه، چشمهای يکی از آن ديکتاتورها از سطل بيرون بود و داشت نگاه می کرد چه به سر ماها آورده است. چپاندمش تو. قرص ها را پيدا نمی کردم. رفتم توی اتاق خواب و توی کشوها را گشتم. همانوقت فکر کردم چرا يادم نبوده قرص ها را از دسترس دور کنم. عاقبت پيدايشان کردم و وقتی برگشتم فرنگيس نبود.

هراسان بودم. قلب خودم و آن قلب بزرگ داشتند به شدت می تپيدند. خيابان شلوغ بود. آنقدر که انگار تمام تهران داشتند از آنجا می گذشتند. فرنگيس به ميان آن همه کثافت رفته بود. قرص ها را توی خيابان انداختم. به مدرسه بچه ها زنگ زدم و گفتم برايشان آژانس بگيرند. به پليس زنگ زدم و راه افتادم در آن شهر تا او را پيدا کنم.

ساعتی بعد جلوی آپارتمان خليل بودم. جلوی آن همه مرمر سياه. زنگ ده را فشار دادم و طوبی در را باز کرد. من را يادش بود. گفت خليل خانه نيست ولی شما بفرماييد. رفتم بالا. موهايش را بسته بود.

-          خليل کجاس؟ خيلی مهمه!

-          خل شده بود. رفت کوه.

-          کوه؟! کدوم کوه؟

-          نمی دونم.

به خانه برگشتم. همه چيز را زير و رو کردم. آذر هنوز روپوش مدرسه اش را بيرون نياورده بود. صادق ترسيده بود. هر دو ترسيده بودند.

-          کووووه!

زدند زير گريه. رفتم بغلشان کردم. گفتم چيزی نشده. فقط اتفاقات کوچکی افتاده. مادرتان از ترس بن لادن به آغوش دوست دوران دبيرستانم پناه برده. چندتايي يادگاری برايمان گذاشته. يک خيابان کج و کوله و ده پانزده تا ديکتاتور که توی آشپزخانه اند. بعلاوه يک هنرپيشه شکست ناپذير آمريکايي که به آدم ياد می دهد چطور از خانه بزند بيرون و پشت سرش را هم نگاه نکند.

آن قلب از تپيدن نايستاد. انفجار ما را تکه تکه کرده بود ولی آن قلب طوری می تپيد انگار هنوز هم اتفاقی نيفتاده.

بعد روزی از جايي به خانه زنگ زدند. از فرنگيس می گفتند. خواستم گوشی را قطع کنم ولی آن قلب نگذاشت. بچه ها را با خودم نبردم. خشمم چنان بود که نتوانستم رانندگی کنم. آدرسی که در آن حالت نوشته بودم را به راننده دادم. رفت و جلوی ساختمانی سفيد ايستاد. به اتاقی راهنمايي ام کردند. همه چيز سفيد بود. چشمهايم می سوخت. گريه ای که سالها نکرده بودم حالا پشت پلکهايم بود. آنجا بيمارستان بود. بالاخره بن لادن پيدايت کرد. آنجا جلوی در ايستاده بودم و به همه چيزهايي که بر ما گذشته بود فکر می کردم. به بدن باندپيچی شده زنم که از ارتفاعات، جايي که قرار بود پليدی ديگر در آنجا نباشد، به پايين پرتاب شده بود. در با صدای ناله ای باز شد. تختهای زيادی کنار هم بودند. روی تختی هم فرنگيس بود. نشسته بود با بدنی سالم. با چشمهايي که به گودی نشسته بود. همان لحظه آن قلب از تپيدن ايستاد. آن موج از پشت پلکهايم کنار رفت. فرنگيس بريده روزنامه ها را می خواند و گريه می کرد. روی تختش پر بود ازبريده روزنامه ها. کنارش نشستم. برقی کوچک از چشمهايش گذشت. دستش را لغزاند بين روزنامه ها تا دستم را پيدا کرد. فشار داد.

مردی در شيراز دو فرزندش را با سنگدلی به قتل رساند.

قتلهای زنجيره ای در يکی از شهرهای آمريکا.

زنی خودش را سوزاند.

شورش در سريلانکا چهل قربانی ديگرگرفت.

نسل کشی در دارفور ادامه دارد.

انفجار بمبی در بغداد هفتاد کشته بر جای گذاشت.

مردی همسر و فرزندانش را ...

بمبی ...

زنی ...    

فرنگيس به آنجا پناه آورده بود. تاريخ ورودش همان روزی بود که رفته بود. آمده بود تا در جايي برای آنچه بر سر دنيا می آمد اشک بريزد.

 [1] فردريش نيچه / واپسين شطحيات

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:31  توسط مرتضی بیاره  | 
 داستان کارگاه داستان فروردین ۸۸

زمان: ۵شنبه - ساعت: ۱۶ - تهران - خ عبدالله زاده - شرکت کرانه

---------------

دوشنبه های پدر

 پدر یک عکس بود. هر کجا می ايستادی داشت به تو نگاه می کرد. ابروهايش پرپشت بود و سبيل هايش را هميشه تاب می داد. ما سه تصوير از او داشتيم. يکی وقتی داشت به روبرو نگاه می کرد (عکس های شناسنامه و گواهينامه و ...)، يکی از نيمرخ، وقتی فخرالملوک را بغل کرده بود و يکی هم طرحی بود که با مداد از او و دو نفر ديگر کشيده بودند.

.......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 16:27  توسط مرتضی بیاره  | 

 

 داستان کارگاه بهمن ماه.

زمان کارگاه: جمعه سوم اسفند

مکان: دانشگاه صنعتی اصفهان - امور کانونها

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نام و نام خانوادگی

 من و پسرم دوست ديگری نداريم. پسرم توی دبيرستان با کسی رفيق نيست؛ هيچوقت نشده يکی از دوستانش را به خانه بياورد و او را به من معرفی کند. از سالها پيش همينطور بوده. يکی دو بار تصميم گرفته بودم برايش دوستی چيزی جور کنم ولی نشد. نه غايب می کند که بخواهد از کسی جزوه بگيرد و نه اهل ورزش و تفريح است. من شايد اوضاعم از او بدتر است. برای خودمان البته بد نيست. ديگران شايد فکر می کنند ما بدبختيم يا يک جور زندگی بی ريختی داريم. ولی ما خودمان، وقتی او دارد ماهواره نگاه می کند و من مجله می خوانم، چند باری به هم نگاه می کنيم و لبخند می زنيم و اين به نظرمان بدبختی نيست.

    ...........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 13:17  توسط مرتضی بیاره  | 
موضوع کارگاه داستان این ماه موسیقی زیر است. کارگاه در دانشگاه صنعتی، ۵شنبه یا جمعه آخر بهمن برگزار می شود.

Track Title: How to Disappear Completely

Artist : Radiohead

Album Title: Kid A

Year: 2000

Country: UK

 

Track Lyrics:

That there
That's not me
I go
Where I please
I walk through walls
I float down the Liffey
I'm not here
This isn't happening
I'm not here
I'm not here

In a little while
I'll be gone
The moment's already passed
Yeah it's gone
And I'm not here
This isn't happening
I'm not here
I'm not here

Strobe lights and blown speakers
Fireworks and hurricanes
I'm not here
This isn't happening
I'm not here
I'm not here

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 14:27  توسط مرتضی بیاره  | 

 

 .....................................................................................................

 صخره

 سيمين نوشته بود دارد از يک پيرزن پرستاری می کند که به کل حافظه اش را از دست داده است. گفته بود نوعی از دست دادن حافظه که ديگر فرق بين سوسيس و و کالباس را نمی فهمد. صابر هميشه برايش از سهراب می نوشت. از اين که برايش معلم خصوصی گرفته و از اين که يواشکی رفته سبيل هايش را زده و او هم به رويش نياورده. حالا داشت برايش می نوشت که سهراب به سوال امتحان فيزيکش اينطور جواب داده: در صورتی که آن صخره ای که از آن گرما می گيريم انرژی گرمايي داشته باشد، انرژی گرمايي زمين تجديدپذير محسوب می شود.

     ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 11:55  توسط مرتضی بیاره  | 
موضوع سومین کارگاه دوباره جمع شدگی کانون ادبی عکس زیر است. دوستان داستان نویس که می توانند در جلسه (آخرین ۵شنبه دیماه-دانشگاه صنعتی) حضور پیدا کنند حتماْ بیایند و دیگران داستان خود را ارسال کنند. (این ماه استثنائا جمعه ساعت ۴ - امور کانون ها)

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 14:3  توسط مرتضی بیاره  | 

آقای رييس جمهور! تو باراک اوباما هستی که بايد بگويم بوشهری بوده ای و پدرت آبيار مزارع بوده و تو قاعدتاً خيلی بايد با ما خوب باشی. گاهی وقتها فکر کرده ام که اينها، يعنی اين که تو که سياهی و می آيي کانديد رياست جمهوری می شوی و اين که دکتر رايس که هم زن است و هم سياه است وزير امور خارجه می شود و ...، همه اش سياه بازی است. در کشور ما چون سياه نداريم، احتمالاً اسمش زن بازی است. که بزرگان ما خيلی در اين امور وارد هستند و تازگی برخاسته از همين مناظر و مرايا ! پيش بينی کرده اند کار ليبرال دموکراسی آمريکايي هم تمام است. شما 700 ميليارد دلار به کشورتان تزريق کرديد در صورتی که ما مستقيماً به خودمان تزريق می شود که هرز نرود. تو رييس جمهور بعد از اينی ولی بالاخره يک نقشه هايي حتماً توی کله ات داری. من به تو چند پيشنهاد می کنم و آن اين است که سفرهای استانی برقرار کنی و سوار وانت بشوی و برای همه دست تکان بدهی. به نظر من مردم کلهم خر می شوند. تازه تو هم مشغول می شوی و به سرت نمی زند دفتر منافع و اين چيزها در تهران برقرار کنی. کلی استان توی آمريکا هست و حسابی بهت خوش می گذرد. آقای رييس! نمی دانم شمال کشور شما چه جور جايي است ولی چيزی راجع به غيرت و اين حرفها به آنها نزنيد چون ما امتحان کرده ايم و ديده ايم به صلاح نيست. کلاً می توانيد به کسی فحش بدهيد و چون ما به شما فحش می دهيم، شما هم يک کسی پيدا کنيد. حالا اگر فکر می کنيد بهتر است به ما فحش بدهيد همين کار را بکنيد. اطلاع داريد ما مثل آب خوردن پرچمتان را تکه پاره می کنيم، آتش می زنيم و در محيط های مردانه رويش می شاشيم. چون اينطوری دلمان خنک می شود. تو از اين کارها بلدی؟

حالا می گوييم تو دشمن بوش کوچک هستی ولی وقتی تو آمدی دنبال دشمن تو می گرديم و شايد طرفدار همين بوش نامرد امروزی شديم. يک سوال خيلی مهم هم دارم و آن اين است که چطور می شود هر کس با ما مذاکره می کند با ما خوش و بش می کند ولی همين که چشمش به شما افتاد حرفهای ديگری می زند؟

پيشنهاد ديگرم اين است که مسلمان بشوي. البته تو مسلمان هستی ولی چون موش موشی هستی حتماً قايمش کرده ای. کشور ما نزديکترين راه به بهشت را برای ما آماده کرده و تو هم برای مردم کشورت بايد همين کار را بکنی.

ديگر اين که دکتر رايس را سر به نيست کن، چون يک دوست پسر ايرانی داشته که قالش گذاشته و برای همين با ما دشمن شده.

...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 10:17  توسط مرتضی بیاره  | 

رسانه ملی! سلام عليکم! تو مرد بسيار خوبی هستی. چيزهای خوبی به ما نشان می دهی. چيزهايي که حتی صد سال ديگر هم ما نمی توانيم آنها را تصور کنيم. رسانه ملی عزيزم! خيلی خواب تو را می بينم. بعضی وقتها ديگر کاملاً فراموش می کنم که خواب بوده ام يا بيدار. تو رؤياهای ما را نشانمان می دهی. من حتی از تبليغات چيپسی که تو نشان می دهی هم رضايت کامل دارم. و سريالهايت که خيلی خيلی خوب است. اجازه بدهيد دستهای شما را ببوسم. در خانه ما، خانه تو صدر مجلس است. صدر سفره. در مهمانی ها و هزار جای ديگر. البته نمی دانم تو مردی يا زن. ولی چيزهای ملی معمولاً مرد هستند، چون از شرافت ملت به هر ترتيب ممکن دفاع می کنند. يکی از سريال هايت را خيلی خيلی دوست دارم. که فريدون جيرانی ساخته. تو رسانه ملی ما هستی. وقتی آن سريال را ديدم بيشتر از هزار بار به رسانه های ملی کشورهای مزخرف غربی لعنت فرستادم. آنها حتی در دستشويي ما هم جايي ندارند. تو نشان دادی که دانشمندان ما هر چيزی که لازم بوده را به هوا پرتاب کرده اند و چيزهايي که لازم نبوده را هم حتی پرتاب کرده اند. بعد نشان دادی قسمت بوده که دست ما از چيزهايي که خدا نخواسته کوتاه بماند. مادربزرگم سر اين قضيه هر روز دعايتان می کند. بعد نشان دادی ما در بين پنج کشور دنيا قرار داريم که به هر چيزی دست يافته اند. اول فکر کردم خودم تنهايي اينهمه خوشحالم، ولی تو کار خوبی کردی و از زبان مردم هم اين را نشان دادی. بعد نشان دادی که ديگران چه جانورهايي هستند. کاش می شد با همين دندان هايم پوستشان را بکنم. به خاطر اين همه روشنايي ممنون عزيزم. ما در خانه لامپها را خاموش می کنيم تا تنها روشنايي تو در خانه بتابد. تو خيلی چيزها را روشن می کنی که خيلی بيشتر از دو سه متر است. وقتی تو به همه نشان دادی که سانسور در کشور ما در حد چند کلمه کوچولو است، خيلی کوچولو،  من اينقدر کيف کردم که خيلی زياد بود. و خواستم فريدون جيرانی در يکی از برنامه ها پيدا شود تا من بروم دستش را ببوسم. تو خيلی خوبی. لعنت خدا بر شيطان. هوس کرده ام با تو ازدواج کنم.  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:11  توسط مرتضی بیاره  | 

رييس جمهور: دشمنان حباب های تو خالی اند ... .

برای شبيه سازی حباب ها بايد به مبحث سيالات دو فازی وارد شويم. امروزه روش های زيادی برای اين شبيه سازی وجود دارد. من در حال حاضر با روش front/tracking اين کار را انجام می دهم. رييس جمهور می گويد دشمنان ما حباب تو خالی اند. در اينجا کاری به دشمنان نداريم، چون هر چه رييس می گويد همان درست است. دشمنان ما همه چيز هستند و بعضی وقتها هم هيچی نيستند. بحث من درباره حباب توخالی است که چند بار رييس تکرار کرده و خب کسی مثل من که دو سال است دارد رفتار حباب و قطره را بررسی می کند نمی تواند کاری نکند. من بسياری از مراجع را دوباره بررسی کردم چون رييس حرف الکی نمی زند. اصولاً اگر حباب درونش از سيالی هم چگالی خودش پر باشد که اسمش حباب نيست و اگر بخواهد از سيال ديگری پر باشد (به جز هوا) که ممکن نيست. بنابراين حباب توخالی وجود ندارد. ساده است نتيجه بگيريم دشمنان ما وجود ندارند، چون ما حرفهای رييس را کلاً قبول داريم. ولی ما اين نتيجه را دريافت نمی کنيم. حتی رييس گفته بود که دشمنان ما بادکنک توخالی اند. من افتخار می کنم رييس درباره موضوع تز من اين همه صحبت می کند و درس عبرت و ساير درسها به من می دهد. رييس! باز هم درباره حباب حرف بزن. درباره همه انواع حباب که خودت در نظر داری و شايد هم در نظر نداری. درباره قطره هم بگو. هم دو بعدی هم سه بعدی. مرجع سی و هشتم تز من حرفهای تو خواهد بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 10:51  توسط مرتضی بیاره  | 

ماريو بارگارس يوسا:

در قلب همه داستان ها اعتراض شعله ور است. کسی که آنها را به تصور آورده، چون نمی توانسته آن طور زندگی کند چنين کرده، و کسی که آنها را می خواند چهره ها و ماجراهايي را مجسم می کند که نياز داشته به زندگيش بيفزايد. اين راستی است که دروغهای داستان را بيان می کند: دروغهايي که خود ما هستيم، دروغهايي که غم غربت و واماندگی های ما  را تسکين می دهد و جبران می کند. دروغهای رمان هرگز بيجا نيست: اين دروغها عدم کفايت زندگی را جبران می کنند. به همين دليل وقتی زندگی سرشار و مطلق بنمايد و بر اثر ايمانی که همه چيز را جذب و تأييد می کند، انسان از قسمت خود راضی باشد، رمان معمولاً کارکردی ندارد. فرهنگهای مذهبی شعر و تئاتر توليد می کنند اما بندرت رمان بزرگی ايجاد کرده اند. داستان هنر جوامعی است که در آن ايمان بحران خاصی را از سر می گذراند، جايي که آدم نياز دارد به چيزی معتقد شود، آنجا که بّينش يکپارچه، مورد اعتماد و متزلزل تر درباره دنيايي که در آن زندگی می کنيم و دنيای ديگر داده است. پس در اندرون رمان نه تنها اخلاق گريزی بلکه شک خاصی نيز می يابيم. هنگامی که فرهنگ مذهبی درگير بحران شود، انگار که زندگی از ساختارها، جزمها و قواعدی که دست و پايش را می بست و مانع هرج و مرج می شد می گريزد؛ اين لحظه مغتنمی برای داستان سرايي است. نظم مصنوعی آن به اميال و ترسهايي که زندگی واقعی ايجاد می کند، اما نمی تواند ارضايشان کند يا از شرشان خلاص شود، پناه و تأمين می دهد و همچنين می گذارد آزادانه به نمايش در آيند. داستان جانشين موقت زندگی است. ...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:55  توسط مرتضی بیاره  |